محمد رضا لاهورى

50

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

قوله : لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را اشارت است به اينكه ، اول چيزى كه بر موجودات مقيد پرتو افكنده ، حبّ ذاتى است . و مبدأ رابطهء عشق و عاشقى و معشوقى ، حبّ اصلى است كه : « يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ » « 1 » از آن خبر مىدهد . قوله : لذت انعام خود را وامگير * نقل خمر « 2 » و جام خود را وامگير يعنى ، بيش [ از ] استحقاق عطايا مبذول داشته ، انعامات را مستقر و مستمر گردان . قوله : ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفتهء ما مىشنود مراد از ناگفته كه مسموع حق تعالى باشد ، لسان استعداد است . قوله : پيش قدرت خلق جملهء بارگه * عاجزان چون پيش سوزن كارگه يعنى ، هستى مطلق را در مقيدات تأثيرى است معبّر به قدرت و جميع ممكنات مسخّر آن تأثيرند . قوله : اين نه جبر اين معنى جباريَست * ذكر جبارى براى زاريَست چون اثبات به او به حسب ظاهر مشعر بود بر اعلاء مذهب جبريه كه گوينده را در حركات و سكنات هيچ قصد و اختيار در قدرت نيست ، اين مذهب مشتبه را دفع مىفرمايند كه ، اين سلب اختيار نه آن جبر است كه جبريه انسان را چون جماد دانند ؛ بل مشاهدهء غلبهء قدرت حضرت ربّانى و مطالعهء آثار جبارى اوست . و تسليم و تفويض جميع امور به وجود مطلق [ است ] كه وجود امكانى در جنب آن واجبى ، ابدا مستهلك و متلاشى است تا دريافت اين معنى در عجز و تضرع و ناله و زارى بيفزايد . قوله : زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار يعنى ، به معنى اسم جبار هركه بىپرده و پرتو اين اسم بر او تافته ، خود را مسخر

--> ( 1 ) المائدة ( 5 ) آيهء 54 : « . . . دوستشان بدارد و دوستش بدارند . » ( 2 ) در نسخهء ق : و باده .